به نام خدای مهدی (عج)
دو روزی میشه که دلم واسه گذشته ها تنگ شده. تا حالا هیچ وقت این قدر خودمو در قبال تصمیماتم مصمم ندیده بودم. این مدت حسابی یاد همه دوستای قدیمی افتادم. دلم واسه مامانم، بابام، لیلا، هانی، حمید تنگ شده و قدر تموم زحمتایی که واسم کشیدن بیش از هر وقتی می دونم.
سعید تو کجایی؟ دلم واسه خنگ بازی های اون سعیدم تنگ شده.. محمدرضا تو آخر با اون شیطونی هات هم دنیا رو خراب می کنی و هم به جاهایی می رسی که می دونم با تلاشت دور از انتظار نیست... ای آقای دکتر! توو چه فکری تو؟ احوالات شریف؟... به به دارا خان! من چقدر اذیتت کردم... علی! تو که بی وفای بی وفا هایی! شنیدم پهنای چترت، روز به روز داره بیشتر میشه!!... اوه اون یکی علی! همکار مهندس مون... آقا جواد گل، اندرزگو و هم صحبت دوست داشتنی من ...
می دونین دلم واسه همتون تنگ شده، دلم واسه صدها خاطره ای که با هم داشتیم..با شما حرف هایی که می شنوم توی عمل می بینم.. دوست دارم دوباره دور هم جمع شیم و به یاد روزهای فراموش نشدنی گذشته به همتون بگم دوست تون دارم... واسه همتون آرزوی شادی دارم.. میدونم هیچ کدومتون این نوشته رو نمی خونین، ولی ...
من یه سری دست نوشتهی طولانی دارم که از امروز تصمیم گرفتم سریال وار اینجا ثبت شون کنم..
به نام او
نمی دانم آیا تا به حال از خود پرسیده اید که اگر ثانیه هایی دیگر به پایان زندگی باقی باشد، چه کار خواهید کرد؟ مسلما این امر را با حالتی غیرقابل تصور و ناباورانه پاسخ خواهید گفت و شاید هم به حالتی احساسی. در حالی که ممکن است از ثانیه ها هم کمتر به پایان عمر ما باقی باشد. این که چقدر زندگی می کنیم مهم نیست، در جوابی کاملا کلیشه ای می گویم مهم این است که چگونه زندگی کنیم. حال من می خواهم سفری داشته باشم که در آن بفهمم که چگونه زندگی کرده ام:
" سفری بر آنچه گذشت"
هم زمان با کوچ پرستوها و آوای غمگین وداع بهار، همراه با خزان باغ و همسفر با کوله بار او، من نیز بار سفر می بندم تا سفری داشته باشم در ورای زندگی مادی، تا همسفر شوم با کوچ پرستوهای مهاجر، تا مروری داشته باشم بر فصل گذشته ی عمر. فصلی که گذشت، عمری که رفت و روزگاری که سپری شد.
در دست ها و پاهایم توان همراهی ندیدم. من محتاج به بال هایی هم جنس بال پرنده ی خیال بودم و همسفرم آوای درونی و ندای باطنی ام بود. با گام هایی آهسته اما استوار به طرف درب قفس به راه افتادم و آن را گشودم. پرنده باید آزاد شود تا بتواند پرواز کند. بالا، بالا، بالاتر...
ابرها سفید و نرم هستند، آسمان آبی است و ترنم باران بوی شبنم را در فضا پراکنده است. نسیم ملایمی که می وزد بوی گل های یاس را به همراه دارد. خط شروع سفر آغاز شده و من در دفتر زندگی ام قدم می گذاشتم. من بر ابرهایی سفر می کردم که بعضی سپید بودند و بعضی سیاه. در نقطه ای نه چندان دور این ابرها از هم جدا می شدند. تصمیم گرفتم که سفرم را از ابتدا بر ابرهای سپید بپیمایم .......
ادامه دارد...
حمید خان تولدت مبارک ...
آقا شروین پیوندت مبارک ...
یا حق
به نام او
از امروز بگم... نمي دونم چرا از زماني که ظهر تموم شد حس غروب جمعه رو داشتم... حس تنهايي... نمي دونم چرا احساس مي کردم از زماني که به دنيا اومدم زندگيم همين بوده... زندگي به دور از پدر و مادر...
چقدر دوست داشتم امروز پيش مادرم بودم و خيلي حرف ها رو باهاش مي زدم...
امروز از دست خيلي ها که خودشون هم شايد فکر نکنن دلم گرفت... از دست اون، از دست اون ...
خب اونا هم به زندگي خودشون مشغولن، چه کاري به من دارن؟ ... شايد بهتر باشه منم باهاشون کاري نداشته باشم..
همهي اينا در حد حسهايي بودن که الاني که دارم مينويسم از خيلي هاشون خبري نيست، هيچ حرفي هم در موردشون به يادم نمي ياد و ندارم...
حرف هاي هست براي گفتن که اگر گوشي نبود نمي گوييم.
حرف هايي هست براي نگفتن، حرف هايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمي آرند.
حرف هايي شگفت، زيبا و اهورايي همين هايند و سرمايه ي ماورايي هرکسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد، حرف هاي بي تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه هاي بي قرار آتشند و کلماتش، هريک انفجاري را به بند کشيده اند. کلماتي که پاره هاي بودن آدمي اند...
اينان همواره در جستجوي مخاطب خويشند. اگر يافتند، يافته ميشوند و در صميم وجدان او آرام ميگيرند.
و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند، و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش ميکشند و دمادم، حريق هاي دهشتناک عذاب بر مي افروزند...
ياحق
به نام او
با چشمانی پف کرده و خیس از خواب بر می خیزم؛ اینها نشانه ی شبی طوفانی برای من است؛ شبی مالامال از تکان هایی که خود واقعی من را برایم نمایان می کرد...
صبح جای خود را به شب تاریک و برفی داده است. تصمیم گرفتم کتیبه ای را با دستانم بنویسم. هدف از این نوشته نه از خودگذشتگی است و نه مظلوم جلوه دادن خویشتن... راستی اصلا ماجرا چیست ؟!
تو نمی دانی! تو ... نمی دانی!
بیا جهانی را تصور کنیم که صداقت تنها حکم ران روابط انسانیست، نه خیلی غیر واقعی است؛ چرا که تا دام ثروت هست، تا سکوی مقام هست، تا گودال زندگی هست نمی شود.. بیا من و تو صادق باشیم... حال اگر لبانت از صداقت سرشار باشد چه بهانه ای برای نپذیرفتن دارم؟
صحبت از شناختن بود، از نمود جلوه های درونی! صحبت از آشکار شدن واقعیت های موجود است..
و چه خوب بود که دانستم... دانستم هنوز غروری هست؛ دانستم این من سد است نه پل...
صادقانه می گویم زندگی: به تو بدهکارم...
خدایا!
در خانه ای جایمان داده ای که نگاهمان به هر سو که می دود دام بلایی در پیش پای خویش کنده می بیند.
در بیابانی فرویمان فرستاده ای که قاصد چشم از همه جا پیغام سراب می آورد و خارهای خیانت، پای خسته را در خویش می فشرد.
خدایا!
تیرهای آرزو بر تخته سنگ های ناکامی می شکند و جوی های باریک امید بر زمین تفتیده می خشکد.
خدایا!
چه گذرگاه سختی است این دنیا و چه تنگه صعبی!
این چه آب متعفنی است که جگر تشنگان را می سوزاند؟
این چه معشوقی است که شب را در آرزوی هلاکت عاشقان صبح می کند؟
خدایا!
سلامتمان در گذر از این تنگنا به دست قدرت توست.
بر فراز این پرتگاه مهلک، دست ریسمانمان به ریسمان عطف تو آویخته است.
با نام او شروع کردم و با نام او به انتها می رسانم.. یاحق
به نام او ...
مدت ها گذشته است. اتفاقات خوب و بد بسیاری افتاده و انسان های زیادی که وجودشان هنوزم که هنوزه قابل لمس است آمدند و رفتند.. آمدنی که امروز از آن لذتی نمی برم ...
چه افرادی که با بها دادن های زیاد، احساس رام شده ی من را به هر سو که خواستند یا که نه، نخواستند کشاندند. چه افرادی که مهربانی و لطف بیش از حدشان با چشمانم دیده نشد و امروز که به گذشته می نگرم از بی توجهی به آنها رنج می برم.
زندگی آزمایشگاهی بزرگ است که انسان نتیجه ی کارهایش را ( چه با نیت صادقانه و چه با نیت غیر آن ) می چشد، می بیند، درک می کند. حال اگر فردی در این آزمایشگاه نتیجه ای بگیرد و نتیجه ی اخذ شده بر خلاف میل او باشد بهتر است مواد اولیه یا به عبارت دیگر مسیر را عوض کند یا همان آزمایش را به امید نتیجه ی دیگر انجام دهد؟ چه نمره ای به خرد و عقل و تجربه ی او می دهید؟
یاد ده ما را سخن های دقیق که تو را رحم آورد آن ای رفیق
هم دعا از تو، اجابت هم ز تو ایمنی از تو، مهابت هم ز تو
گر خطا گفتیم اصلاحش تو کن مصلحی تو، ای تو سلطان سخن
کیمیا داری که تبدیلش کنی گر چه جوی خون بود، نیلش کنی
این چنین میناگری ها کار توست این چنین اکسیرها اسرار توست
در این دنیای غریب، انسانی از زندگی کردن لذت بیشتری می برد که اجازه ی تکرار شدن یک آزمایش با نتیجه ی غیر دلخواه را برای بیش از یک بار ندهد. مستلزم آن است که به تجربه هایش اعتماد کند و باور کند که مسیر را می توان تغییر داد. کم کردن انتظارات از اشخاص، در هر جایگاه و مقامی نیز کمک زیادی به راحت زندگی کردن دارد؛ به طوری که کمتر منتظر عکس العمل از افراد باشیم... کاری که شروع به تمرین کردم ...
گاهی اوقات چنان رفتار می کنیم که گویی تمام وجودمان تنها یک بسته بندی است و محتویات آن فاقد اهمیت است. ماجرای مردی که در زیر نور چراغ خیابان در جستجوی کلید گمشده اش بود، مقصود مرا به روشنی توصیف می کند: غریبه ای برای یافتن کلید گمشده ی این مرد، به یاریش شتافت و پس از سی دقیقه جستجوی بی حاصل گفت:
- کلیدت را کجا گم کرده ای؟
- کلید را در داخل خانه انداختم
- اگر کلید را در داخل خانه انداختی، چرا در خیابان به دنبال آن می گردی؟
- در داخل خانه هیچ چراغی نداشتم. به همین دلیل به اینجا آمدم تا در جایی که روشن است به دنبال گمشده ام بگردم.
وضعیت ما برای حل و فصل مسائل زندگی بی شباهت به ماجرای فوق نیست. به بیانی دیگر به جای اینکه راه حل مشکلات و ناملایمات را در درون جستجو کنیم، به رویدادها و موقعیت های جهان برون متوسل می شویم. زندگی یک فرآیند درونی است، ما در درون می اندیشیم و انسانیت ما در درون مستقر است..
نوشته هامو همین جا رها می می کنم... بذاریم این نوشته مثل شروع بی سر و ته ش، پایان بی پایانی هم داشته باشه ...
یاحق
۲ سال پیش توو همین روز ( ۳۰ رجب ) توو همین ساعت تو جاده ای بودم که شاید تا عمر دارم نتونم دوباره ....
فقط یادش بخیر ... یاحق
به نام او
سلام ...
از گذشته های دور افکارم با این باور همراه بود که همواره عمل کردن به کاری سخت تر از حرف زدن در مورد آن است؛ ولی حال که دیدم می گویم که شاید باور کنی که گاهی حرف زدن درباره ی عملی به مراتب سخت تر از خود آن کار است ... شاید باور نکنی... شاید فقط به عنوان جمله ای که چشمانت به آن دوخته شد از آن بگذری ... ولی من که تجربه کرده ام می دانم ..
هر لحظه ی زندگی ما از خصوصیات ضد و نقیض سرشار است. به بیانی دیگر جسم ما تابع اصول و مقررات جهان مادی است و روحمان از قواعدی کاملا متفاوت تبعیت می کند.
مادام که ضد و نقیض بودن چیزها برای مان معمول و عادی نشود در سرگردانی به سر خواهیم برد. ما در داخل جسمی واحد هم می توانیم کمرو باشیم و هم پرخاشگر؛ تنبل و یا سخت کوش. ممکن است در مقام انجام کاری، کمترین تلاش را مبذول داریم و بیشترین تایید و تحسین را بستانیم. هر چه بیشتر آب را بفشاریم، کمتر در دستمان باقی خواهد ماند. ما نمی توانیم آهن ربایی را بیابیم که تنها دارای قطب مثبت باشد. هر چه آن را به قطعات کوچکتر تقسیم کنیم دارای قطب مثبت و منفی خواهد بود. دوگانگی بر همه ی کنش های عالم ما حاکم است. به جای اینکه با اتکا به نیمکره ی چپ مغزمان که به استدلال و منطق متکی است بر تضاد و تناقض خط بطلان بکشیم، با توسل به نیمکره ی راست مغز که از شهود و الهام تاثیر می پذیرد، این واقعیت را بپذیریم که انواع تضادها می توانند به سادگی در کنار هم زندگی کنند.
رام داس می گوید : " عالی ترین شکل تضاد آن است که در مقام بخشش و بارش، جریان ایثار بی درنگ به خود شما باز می گردد. مادام که در طلب قدرت باشید، نمی توانید از جریان ایثار بهره مند شوید. به مجرد اینکه از قدرت و اقتدار چشم پوشی کنید، بیش از حد تصور از این موهبت برخوردار خواهید شد. تا زمانی که این مفهوم را نپذیرید که به طور همزمان می توانید در جسم خود ساکن باشید و نباشید، با مبحث تناقض در ستیز خواهید بود."
همیشه ، شاید تا حالی که دارم این مطالب رو حک می کنم مطلبی واسم زیبا و معنا دار بود : همواره مثالی مادی و فیزیکی برای تایید حقایق زندگی و روح وجود دارد ... " آهن ربایی با یک قطب مثبت وجود ندارد "...
حرف آخر: ای آنکه به تو امیدوارم در هر خیری ... ای آنکه عطا کند بسیار در برابر اندک ... ای آنکه عطا کند به هرکسی که خواهش کند از او ... و ای که عطا کند کسی را هم که خواهش نکند و نشناسدش از مهرورزی و رحمتش ... عطا کن به من بر خواهشی که از تو کردم ... بگردان از من بخواهشم از تو همه ی شر دنیا و شر آخرت را؛ زیرا کم نیاید هر چه عطا کنی ...
یاحق
" به نام او "
اولین باری است که عزم به نوشتن کردم و قبل از تایپ کردن نوشته هایم، ورقه ی سفید را واسطه قرار دادم . احساس می کنم آن قدر افکارم از هم گسیخته و مشغول هست که به ناچار برای نوشتن این چند پاراگراف مجبور باشم ساعت ها بشینم ... شاید چندین ورق را مهمان سطل زباله کنم و پس از گذشت ساعت ها، هنوزم که هنوزه، ورقه ی سفید بدون خط آماده ی سیاه شدن باشد...
هر هدفی در واقع پیمانی است با پروردگار که در آن هیچ گونه تکبر و تقاضایی وجود ندارد. آیا هیچ اندیشیده اید که یک انسان، با ساختار کاملا خاکی که فقط روح او باعث به وجود آمدن دو بعد کاملا متفاوت در او شده، می تواند یاری دهنده ی شما در وفاداری به پیمانتان باشد؟ اگر شما نیندیشیده اید من دیده ام ...
هنگامی که به خود نشان دادم که برای هر عمل ناشایستی هزاران پاسخ سرشار از مهربانی وجود دارد، افکار خود را به سرچشمه ی آرامش بازگرداندم ... تصمیم گرفتم تا خود را به خاطر همه ی نقاط ضعف و شکست هایم ببخشم، احساس ویرانگر گناهکار بودن به دلیل اشتباهات گذشته را رها کردم و خواستم که باور کنم که سفر از اعماق تاریکی روح ارزش بسیار زیادی دارد.
قدرت ایمان را که شاید تصور می کردم همیشه همراهم است ( که نبود ) را متعالی تر کردم؛ چرا که من برای آفرینش ایمان در درون خود به تجربه ها و دلایل دیگران تکیه کرده بودم که در آن صورت " همیشه در جایی که می خواستم فقط ایمان و یقین داشته باشم، کمی شک و تردید نیز وجود داشت." ... و شک و تردید ... یاد یک جمله از ویلیام بلیک افتادم: " اگر به خورشید و ماه نیز شک کنید آن ها فورا ناپدید می شوند... "
ما، در لحظات مختلف زندگی خود غم و اندوه را احساس می کنیم. نه نباید آن احساسات را انکار کنیم و تظاهر به شادی داشته باشیم. برای حفظ سلامتی خود باید این احساسات را ابراز کنیم ؛ به آنها افتخار کنیم و وقتی آنها را تجربه می کنیم احساس گناه نداشته باشیم ... اما این عقیده اکثر اوقات همراهم بود: "هر آنچه را خداوند نیافریده است واقعیت ندارد و همه چیز را خداوند آفریده است ... "
من می خواستم متفاوت تر از آنچه که بودم باشم ... نه برای کس دیگر شدن ... برای جواب دادن به اشتیاق روحم برای احساس کردن ...
دو جاده در جنگلی از هم جدا می شدند و من ... من جاده ای را که کم گذر بود برگزیدم و تمام تفاوت ها ناشی از این انتخاب بود ....
یک قسمت از دعای کمیل همیشه آروم کننده ی روحم بوده. آنجایی که در اواخر دعا می خوانیم: " خدایا رو به سوی تو آوردم و دست حاجت به درگاه تو دراز کردم. پس به عزت و جلالت قسم که دعایم را مستجاب گردان و مرا به آرزویم برسان و امیدم را به فضل و کرمت ناامید مگردان... ای که بر بندگانت بسیار زود راضی و خشنود می شوی، ببخش بر بنده ای که جز دعا و تضرع به درگاهت مالک چیزی نیست که تو هر چه بخواهی به قدرت کاملت البته می کنی... ترحم کن به جان کسی که سرمایه اش امید به توست و اسلحه ی او اشک چشم گریان است ای بخشنده ی کامل ترین نعمت ... "
خدایا! می خواهم هفته ای کامل مهمان تو باشم ... از تو یاری می جویم، یاورم باش، اعتماد و توکلم به توست، مرا به خود وا مگذار. سوالم از توست، مایوسم مکن. رغبتم به فضل و احسان توست ، محروم و ناامیدم مکن ...
یاحق ...



